من هستم پس همیشه باش

وبلاگی است ادبی برای همه ایران مخصوصا معلمان عزیز

بوی ماه مدرسه...

 

كاش كسي ياد تمامي معلمها مي داد:

اول مهر و روز اول مدرسه شغل پدرها را نپرسند

وقتي هنوز احترام به شغل ها

و افتخار به همه پدرها را

به ياد دانش آموزان نداده اند

حالا قصه چشمان آن كودك يتيم كه نم مي خورد بماند...

 

 

اول مهر، روز بازگشایی مدارس بر همه معلمان و دانش آموزان عزیز مبارک...

با آرزوی موفقیت

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 31 شهریور1393ساعت 20:21 توسط ماهی قرمز |



خسته ام ولی بیخیال لبخند قشنگ تره

گاهی وقتا به چیزایی که آرزوشو داشتی میرسی و اون وقت تازه میفهمی که چقدر آرزوش از داشتنش قشنگ تر بوده!!

برای ماهی قرمز با سه ثانیه حافظه تنگ و دریا یکیه
و اونوقت ما دل تنگِ آدمها را  با یک عمر حافظه توی تُنگ میندازیم و برای ماهی ها دل می سوزونیم

یکی قشنگی منظره را می بینه و  یکی کثیفی پنجره رو ... و اونوقت این تویی که تصمیم میگیری چه چیزی را ببینی!!

گاهی با یک لبخند باید از کنار همه چیز رد بشیم  و  اونوقت بگیم بذار بگند نفهمید...

قدرت کلماتت ر ابالا ببر نه صدایت را;

                     این باران است که باعث رشد گلها می شود نه رعد و برق

 

ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻠﻬﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﭼﯿﺪﻩ ﺷﺪﻧﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻞ ﺧﺸﺨﺎﺵ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﻘﺎﻡ ﻫﻤﻪ ﮔﻠﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﮔﺮﻓت.

 

تست بازيگري

رامبد جوان : ...در می زنی،من مثلا یه خانومم،درو باز می کنم میگم بله...تو یه جوری که من حالم بد نشه به من توضیح میدی که ماشینمو دزد برده...
پسر خاله : می خواستم بگم اگه به شما بگن باباتون فردا می میره حاضری چه قدر پول بدی...... که نمیره؟ 

رامبد جوان :هر چی که دارمو ندارم...
پسر خاله : اگه بگن مادرتونم روش چی؟!

رامبد
جوان : دیگه هر چی که دارمو ندارمو از اینورو اونور می تونم جور بکنم...
پسر خاله :اگه بگن خودتونم روش سه تایی؟!

رامبد
جوان : چرا آخه...؟
پسر خاله : مثلنه دیگه...

رامبد
جوان : دیگه نمی دونم باید چی کار کنم...
پسر خاله :نمی دونی؟

رامبد
جوان : نه
پسر خاله : ولی خوشحال باش...هیچکدومشون نمی میرن...خودتم زنده می مونی...

یه ماشین قراضه جایه باباتو ننتو خودت به باد رفت!...به درک!

رامبد
جوان : وااای ماشین من

پسر خاله : حالا ، وقتی‌ بابا داری ، مادرت هست خودت سالمی فدای سرت. چيه خوب... دعوا داري؟؟؟

خدايا شكرت

زندگی هرگز تسلیم نمی شود... تو چرا تسلیم می شی؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 شهریور1393ساعت 17:46 توسط ماهی قرمز |



از حرم...

از حرم حضرت معصومه (س) دعاگوی همه شما عزیزان هستم.

 

پ.ن 1: ولادت حضرت معصومه (س) رو به همه تبریک میگم... مخصوصاً روز دختر رو به همه دختران ایران زمین و علی الخصوص به همه متقاضیان آنها تبریک عرض می کنم.

پ.ن 2 : خیلی خوشحالم امسال قسمت شده برای چندمین بار تو ولادت خانم معصومه (س) بیام قم... الانم از کافی نت طرفای حرم دارم اینارو می نویسم... خیلی خوبه... جای همتون خالی و اینم بگم از ته دلم دعاگوی همتون هستم.

موفق باشید

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 شهریور1393ساعت 11:50 توسط ماهی قرمز |



آدمیزاد است دیگر... قسمت 2

آدميزاد است ديگر...فقط چیزهایی را می بیند که دوست دارد

آدميزاد است ديگر...گاهی از شانس زیاد بدشانسی آورد

آدميزاد است ديگر... گاهی نمی خواهد باور کند

آدميزاد است ديگر... گاهي با اسم آدم زندگی می کند اما رسم آدمیت نمی داند

آدميزاد است ديگر... گاهی تزدیک ترین افراد برایش از دور هم، دور می شوند

آدميزاد است ديگر... گاهی با خودش هم کار نمی آید

آدميزاد است ديگر. گاه دلتنگ روزی می شود که برای اول مهر دلهره داشت

آدميزاد است ديگر... انتظار را بیشتر از پایان تلخ دوست دارد

آدميزاد است ديگر... گاهی با یک اشتباه تمام آرزوهایش را برباد می دهد

آدميزاد است ديگر... گاهی می شود بازنده یک قصه...همانکه "یکی" نبود

آدميزاد است ديگر... گاه برای داشتن باید بگذرد!!!

آدميزاد است ديگر... گاهی هر کاری می کند نمی تواند ببخشد

آدميزاد است ديگر...از خلاف جهت رودخانه بودن لذت می برد

آدمیزاد است دیگر... گاه با یه آهنگ به هم می ریزه.

آدمیزاد است دیگر... خدا در کنار اوست و او در پی خدا!!!

آدمیزاد است دیگر... گاهی دلش تنگ خودش می شود...

  آدميزاد است ديگر...اگر آدم باشد

از دید شما آدمیزاد کیه واقعاً؟؟؟

آدمیزاد است دیگر... قسمت اول (آرشیو فروردین ماه 1392)

+ نوشته شده در سه شنبه 28 مرداد1393ساعت 9:43 توسط ماهی قرمز |



ما آدما باید بدونیم که...

بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کنه

امیدوارم واسه خالی کردن خودمون، یکی دیگرو پر نکنیم.

لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست.

گاه باید بی رحم بود... نه با دوست... نه با دشمن ... بلکه با خودت

              و چه بزرگت می کند آن سیلی که خودت میزنی به صورتت

 

مشکل ما آدما اینه که بادبادک رو در اوج میخوایم اما نخش رو رها نمیکنیم.

ای کاش انسانها همانقدر که از ارتفاع می ترسیدند از پستی هم می ترسیدند

دوست داشتن آدمها رو از توجه آنها می توان فهمید وگرنه... حرف را که همه می زنند.

من یک آدم ِ خوشحالم که الکی می خندم و شادم...
به گمانم بهترین راه ِ انتقام از دنیا همین دل ِ خجسته داشتن است و بس!!
بخند، تا دنیا هم روی خوش به تو نشان دهد...بخند و شاد باش...
لبخند فراموش ات نشود...
 
 
 
 
 
 
و در آخر:

خدایا این یک دعا نیست... یک خواهش است:

                     خواهشاً مهربانی را به قلب ما انسانها بازگردان

 

+ نوشته شده در سه شنبه 21 مرداد1393ساعت 12:12 توسط ماهی قرمز |



به ياد سهراب سپهري

تو کجایی سهراب ؟


آب را گل کردند          

                   چشم ها را بستند و چه با دل کردند ...

                                        وای سهراب کجایی آخر ؟ ...

زخم ها بر دل عاشق کردند         

                                 خون به چشمان شقایق کردند ...

                                         تو کجایی سهراب ؟

که همین نزدیکی عشق را دار زدند ،      همه جا سایه ی دیوار زدند ...

ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی است!                     

                                       دل خوش سیری چند ؟


              صبر کن سهراب...گفته بودی قایقی خواهی ساخت...!

                                        قایقت جا دارد؟

                        من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم!

تو چه گفتی سهراب؟                قایقی خواهم ساخت...

با کدام عمر دراز؟

نوح اگر کشتی ساخت، عمر خود را گذراند

                     با تبر روز و شبش، بر درختان افتاد

                                                سالیان طول کشید، عاقبت اما ساخت

پس بگو ای سهراب ... شعر نو خواهم ساخت

                              بیخیال قایق....                               

یا که می گفتی....

                            تا شقایق هست زندگی باید کرد؟

این سخن یعنی چه؟

                           با شقایق باشی....  زندگی خواهی کرد

ورنه این شعرو سخن یک خیال پوچ است

پس اگر میگفتی... تا شقایق هست، حسرتی باید خورد جمله زیباتر میشد

تو ببخشم سهراب...

                که اگر در شعرت، نکته ای آوردم، انتقادی کردم

بخدا دلگیرم، از تمام دنیا، از خیال و رویا

بخدا دلگیرم، بخدا من سیرم، نوجوانی پیرم

زندگی رویا نیست

                 زندگی پردرد است

                            زندگی نامرد است، زندگی نامرد است....

+ نوشته شده در شنبه 4 مرداد1393ساعت 16:24 توسط ماهی قرمز |



شب قدری که خداکنه قدرش رو بدونیم...

در مراسم احيايش كه حاضر مي شوي خودش هزار نعمت است؛معلوم مي شود لياقتش را داشته اي،راهت داده اند...

مي توانستند مثل خيلي هاي ديگر پست بزنند...خيلي هاي ديگر هستند كه در همان شبي كه تو با خداي خودت راز و نياز مي كني مشغول گناهند...

معلوم مي شود لياقتش را داشته اي...

                        قدر خوردت را بدان؛هركسي لايق شب قدر نمي شود...

 

به قدر همه ی دلتنگی هایم برایت قدر می خوانم


ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﺯﺍﻧـﻮ به ﺑﻐـﻞ زمزمه می کنم


"ﺍﻟﻠﻬُﻢَّ ﺍﻏﻔِـﺮ ﻟِﯽَ ﺍﻟﺬُﻧﻮﺏَ ﺍﻟّﺘﯽ ﺗَﺤـﺒِـﺲُ ﺍﻟﺪُّﻋﺎ "


معبودم ! ﺑﺒﺨﺶ ﺁﻥ ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﻋﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺣﺒﺲ ﮐﺮﺩﻩ...

 

+ نوشته شده در جمعه 27 تیر1393ساعت 11:54 توسط ماهی قرمز |



خیلی دلم گرفته خدایا...

وقتی اشتباهی رو تکرار کردی، دیگه یه اشتباه نیست.... یه تصمیمه!!
 
پنجره ها حال باران رو بهتر می فهمند...ما شاید زیر باران فقط  خیس می شویم... همین.....
 
 
 میدونین بزرگترین اشتباه زندگیمون چیه: اینه که فکر میکنیم اگه کاری با بقیه نداشته باشیم، بقیه هم با ما کاری ندارن.
 
کاش بچه بودیم تا بزرگترین دردمون همون شکستن نوک مدادمون بود اما خوب شد که بزرگ شدیم چون مدادمون شد خودکار، تا بهمون یاد بده هر اشتباهی پاک شدنی نیست.
 
میگم همه چیز داشت خوب پیش می رفتما که یهو هممون بزرگ شدیم!!!!
 
اوج و آخر درد زمانی که آدم دلش برا خودش تنگ بشه...
 
یه دوش آب سرد... یه چای داغ... یه موزیک لایت.... به جهنم که همه مشکلات حل شدنی نیست
 
مهم بودن رو فراموش کنیم... روزنامه روز یکشنبه، زباله روز دوشنبه است.
 
خدایا یا نوری بیفکن و یا توری.... ماهی قرمزت از تاریکی و تنهایی این اقیانوس می ترسد!!!
+ نوشته شده در جمعه 20 تیر1393ساعت 10:29 توسط ماهی قرمز |



ای کاش ... ای کاش ها نبودند....

هیچ وقت پایان فیلما و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتنشان ناراحت نمی شوی.

تا حالا دقت کردین وقتی حقیقت رو میدونین گوش دادن به دروغای طرف مقابل چقدر لذت بخشه

 

 

یاد این جمله فامیل دور افتادم که به آقای مجری می گفت: آقای مجری یه نصیحت برادرانه بهت میکنم... اگه زندگیت ته کشید هی نشین بگو  به آخر خط رسیدم بلکه بشین با ته دیگش حال کن.

 

 اعتماد مانند پاک کن می ماند با هر اشتباه کوچک و کوچکتر می شود.

جایی که بودن و نبودن یکیست... نبودنت رو انتخاب کن... اینجوری به بودنت احترام گذاشته ای.

از همه اندوهگین تر کسی است که از همه بیشتر می خندند.

نباید واسه این که خودت پابرجا بمونی کس دیگه ای رو ریشه کن کنی...

+ نوشته شده در دوشنبه 26 خرداد1393ساعت 17:17 توسط ماهی قرمز |



روز معلم ....

معلم عزيزم ميخوام ساده بگم: ممنوم....

دیروز می گفتم :

مشقهایم را خط بزن … مرا مزن

روی تخته خط بکش … گوشم را مکش

مهر را در دلم جاری بکن … جریمه مکن

هر چه تکلیف میخواهی بگیر … امتحان سخت مگیر

اما کنون ..
مرا بزن … گوشم را بکش .. جریمه بکن .. امتحان سخت بگیر

مرا یک لحظه به دوران خوب مدرسه باز گردان.


سال اول: آقاي احمدي ، سال دوم : آقاي بالغ ، سال سوم: آقاي پوينده ،

سال چهارم ابتدايي: آقاي حقير ، سال پنجم : آقاي فرجي

دبستان دانشپايه نقده

واقعا موندم چرا به ياد آوردن معلمان ابتدايي كمتر زمان مي بره و چرا هميشه به يادمونن و مهمتر از همه چرا وقتي اونارو تو يه جايي مي بينيم حس خوشحالي ما بيشتر از مواقع ديگه ميشه و دوس داريم بريم سمتشونو ببينيمشون.

از تك تك تون يه چيزي آموختم

و الان تو كلاساي درسم دارم پياده ميكنم

معلماي عزيزم تو تموم مقاطع تحصيليم،ابتدايي تا دانشگاه بابت زحماتتون سپاس.

بودنمو به شما مديونم

ساده ميگم

روزتون مبارك

+ نوشته شده در جمعه 12 اردیبهشت1393ساعت 21:56 توسط ماهی قرمز |



روز مادر...

مـــــــــــــــامان        

 مقدس ترین کلمه ي همه ی سال های زندگیم


یه لحظه از اتاقتون بیرون برین، 30 ثانيه به مـــــــــــادرتون نگاه كنين..

بعد به اين فكر كنين خيليا حاضرن تمام زندگيشونو بدن تا اين 30 ثانيه رو داشته باشن.

بهشت در دستان مادرم بود وقتی من به دنیا آمدم،مادرم آن را زمین گذاشت تا مرا در آغوش بگیرد،از آن زمان بهشت زیر پای اوست.
دستان تو بوسیدن دارد مادر...

پاهای تو بوسیدن دارد؛ چرا که بهشت زیر پای مادران است.


صدای پای تو را به تمام دنیا نمی توان فروخت.

تو قلب خانه ای مادر
دوستت دارم مامان
+ نوشته شده در یکشنبه 31 فروردین1393ساعت 16:51 توسط ماهی قرمز |



از زندگی فهمیده ام که ....

سلام دوستان.... آرزوی سالی سرشار از موفقیت و پیروزی دارم براتون.

امیدوارم تو نظر سنجی خودمونی که گذاشتم شرکت کنید. 

 

   کدومش سخت تره؟ با دليل ؟

1.  حق با تو باشه ولي بهت زور بگن؟

2. بدوني دارن بهت دروغ ميگن ولي نتوني ثابت كني؟

3. در حالي كه واقعا داري راستش رو ميگي طرف مقابلت فكر كنه كه دروغ ميگي؟


تو ادامه مطلب هم بگين شما از زندگي چي فهميدين؟؟؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 15 فروردین1393ساعت 12:3 توسط ماهی قرمز |



نکته سرخط های سال 93

نکته،سر خط های سال 93

"دست کم" دو دست داریم ... آنها را "دست کم" نگیریم!

 "به خاطر" خودت هم شده ...دیگران را "به خاطر" بسپار.

اگر دیگران را "خواستی"..."خواستنی" هستی.

"دوست های خوبی" دارم... "خوبی ها را دوست" دارم.

هر کس "حق دارد"..."خودش باشد"!

"از راه سر"...مشکلات را "از سر راه" بردار.

در کار خوب... یا "جا زدیم" ، یا "جار زدیم"!

آن قدر"افسوس" خورد... تا "افسردگی" بالا آورد.

"خندان بود"... شادی را "مهمان بود".

تا دست "به زانو" نشد... مشکل "به زانو" در نیامد.

آرامش "اساس زندگی"...آسایش "اسباب زندگی".

طول عمر"بی عرضه"..."بی عرض" است!

ولحرفی "صرف ندارد"...سکوت "حرف ندارد".

همه را "دوست" دارم...خود را "دوست تر".

"نظر" نمی داد...که "نظر"نخورد!

"پاسخگوی رفتار"و"سخنگوی افکار"خویش باشیم.

با آرزوی سالی سرشار از موفقیت براتون

عیدتون مبارک


+ نوشته شده در جمعه 1 فروردین1393ساعت 1:27 توسط ماهی قرمز |



دل تنگ باشیم یا بخندیم؟ کدام؟؟؟

پرنــده هایی که روی شاخه نشستند ،هرگز ترس از شکستن شاخه ندارند…

      زیرا اعتماد آنها به شاخه ها نیست..... بلکه به بال هایشان است ...

 

 

چیزی که سرنوشت انسان را می سازد استعدادهایش نیست

                                                       انتخابهایش است

 

گاهی اوقات نه آشنا درد را می فهمد و نه حتی صمیمانه ترین دوست

گاهی باید تنهایی، درد را فهمید... تنهایی خلوت کرد ... تنهایی آرام شد

  و گاهی به همین سادگی می شود خیلی زود بزرگ شد.

 

برای لبخند زدن تنها دلی خوش و فکری آسوده لازم است.

 

زود قضاوت کردن فرصت دوست داشتن را از انسان میگیرد...

 

ساکت که می مانی ...می گذارند به حساب جواب نداشتنت!

 عــمراً بفهمند داری جان می کـَنی تا حرمـتهـا را نگه داری...

 

منتظر هیچ دستی در هیچ کجای این دنیا نباش...

 اشک ها را با دستان خودت پاک کن... اینجا همه رهگذرند.

و در آخر...

زندگی شاید لبخندی باشد که بر لبانمان جاریست و ما با آن غریبه ایم.

باور کن زندگی با همین لبخند خوش است...

                  لبخند بزن... همین الآن

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1392ساعت 19:53 توسط ماهی قرمز |



ارزش زندگی

متولد شده ایم که با زندگی کردن قیمتی به دست آوریم...

                                                              نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم.

قفلایی که به دست خودمون به زندگیمون زدیم...

                                           کاش... یه روزی به دست خود خودمون باز بشن.

 

سلام

من برگشتم دوستان....

بابت تاخیر  ۳ ماهه معذرت

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1392ساعت 12:58 توسط ماهی قرمز |



محرم آمد....

محرم آمد ...

چند روزي است كه حس و حال غريبي دارم ، چند روزي است كه احساس ميكنم درسم ضعيف شده ، حافظه ام ياري نميكند ، چند روزي است كه فرمولهاي رياضي به كارم نمي آيد، ساعتها ، روزها ، ماهها و سالها در كلاس هاي درس نشستم و ياد گرفتم چگونه محاسبه كنم ، چگونه از روابط طبيعي رياضي به نتايجي زيبا و روح نواز برسم ،اما حالا ديگر اين روابط به كارم نمي آيد ، شايد هم من درسم را خوب ياد نگرفتم، شايد چيزهايي كه ياد گرفتم كافي نبود تا بتوانم محاسبه كنم ، بتوانم بفهمم كه چگونه 18000 نامه ناديده گرفته مي شود و عددي به اين بزرگي در كجاي رياضيات محو ميشود...؟! ، چگونه عدد «هفتاد و دو» از «سي هزار» بيشتر است ، اين محاسبات روي كاغذ نميرود..

.

.

هرچه بيشتر جلو ميروم ، هرچه بيشتر محاسبه ميكنم ، كمتر ميفهمم ، كمتر استدلال هايم ياري ام ميكند...چگونه عده اي كم جمعيت با زن و فرزند به قربانگاه ميروند ، كجاي استدلال هاي بشري نوشته شده آب بر روي كودكان بسته شود ، اين محاسبات روي كاغذ نمي رود...

چگونه يه نوجوان كه حتي لباس جنگي اندازه ي تنش نيست با لباني تشنه ، چندين مرد بلند قامت جنگي را تار و مار ميكند...؟! اين محاسبات روي كاغذ نميرود... چگونه طعم تلخ مرگ ، به كام جواني پر شور و حال ، از عسل شيرين تر مي شود...؟!

چگونه رجزخواني قاسم ، لرزه به اندام لشگري مي اندازد ، و چگونه دشمن را به مبارزه مي طلبد و چگونه چندين و چند نفر از پسش بر نمي آيند و به ناچاردوره‌اش ميكنند تا داغ بر دل پيرمردي يا بهتر است بگويم بزرگ مردي بگذارند...؟! اين محاسبات روي كاغذ نميرود...

مگر يك بدن چقدر جاي دارد تا تحمل كند نيش هزار تير و نيزه و شمشير را ، چگونه ميتوان فهميد «ارباً اربا» يعني چه ، چگونه ميتوان جسد تكه تكه شده ي جواني خوش قامت و رعنا را نزد خواهرش برد...؟! اين محاسبات روي كاغذ نميرود...
 

هرچه جلوتر ميروم بيشتر شاهد از بين رفتن قانون ها و روابط و محاسبات ميشوم...
 
 
 
آن زمان كه ستاره اي شش ماهه بر دستان خورشيد خودنمايي ميكند ، آن زمان كه با گريه هاي كودكي كه از تشنگي تاب و توان برايش نمانده ، ستون دشمن به لرزه در مي آيد و زمزمه هايي از سر شك و ترديد بينشان مي‌افتد ، آن زمان كه سه شعبه اي نفرين شده در طلب صيد سپيدي گلويي ميتازد ، آن زمان كه همه به چشم ميبينند طول تير از قد كودك بيشتر است ، چگونه تاب بياورم و ببينم لحظه ي برخورد تير و گلو را ، حتي اگر پاي روابط فيزيكي را به ميان بياوريم ، اگر سرعت اوليه ي تير را صفر بگيريم ، اگر اصطكاك هوا را هزار برابر كنيم ، اگر جلوي تير هزار سد بگذاريم ، باز هم ميبينيم تيري كه از سر خشم و جهل در كمان گذاشته ميشود ،پاره ميكند گلويي را كه از برگ گل نازك تر و نرم تر است ، چگونه ميتوانم جلوي اين تير را بگيرم...؟! چگونه ميتوانم بفهمم بريده شدن از گوش تا گوش يعني چه...؟! اين محاسبات روي كاغذ نمي رود...
 
 

آن زمان كه شيري به ميدان مي رود تا خاطرات حيدر را زنده كند ، تا از سد گرگهاي بي صفت بگذرد ، به نهر برسد و مشكي ، فقط به اندازه ي مشكي آب بياورد ، آن زمان ميبينم كه زنده شدن خاطرات حيدر بر گرگها گران مي آيد و تاب نمي‌آورند يادآوري خفت خويش را ، آن زمان است كه ميتازند تا به هر طريقي شده انتقام پدر را از پسر باز گيرند ، آن زمان كه دست بالا مي آيد تا فقط با خوردن چند قطره آب تواني دوباره گيرد اما... اما يادآوري گلوي تشنه كودكان آب را به رود برميگرداند ، آن زمان كه مشك به دندان گره ميخورد تا مبادا قولي كه به رقيه داده از بين رود و ناكام شود ، مگر جمجمه ي انسان چقدر توان دارد تا نيروي وارده از عمود آهنين را تاب بياورد ، مگر يك چشم چقدر گنجايش دارد تا سه شعبه را در خود جاي دهد ، آن هنگام كه روي زمين مي افتد فاطمه را بالاي سرش ميبيند و ميشنود آن صداي بهشتي را كه فرياد ميزند « پسرم... » ، برادر را در كنار خود ميبيند و همچون شمع آب ميشود از خجالت ، چرا كه نتوانسته بود به قول خود عمل كند ، چگونه ميتوانم اين لحظات را ببينم و تاب بياورم ، چگونه ميشود فهميد « إنكَسَرَ ظَهري » يعني چه...؟! ، اين محاسبات روي كاغذ نميرود...

 
آن زمان كه خواهري از بالا تماشا ميكند عشق بازي برادرش را با خدا ، آن زمان كه هر كس و ناكسي به خود اجازه ميدهد به پيكار نوه ي رسول بيايد ، آن زمان كه سه شعبه آخرين زهر خود را ميريزد و ميدرد سينه اي را كه مخزن حقايق الهي بود ، آن زمان كه خنجر هم توانش را از دست ميدهد و نميتواند جسارت كند به حلقومي كه بوسه گاه پيامبر و فرشتگان است ، آن زمان كه براي به غارت بردن انگشتر ، از انگشت هم نميگذرند ، آن زمان كه نعل تازه ي اسبي بر پيكري فرود مي آيد كه زماني بوسه گاه پيامبر بود ، آن زمان كه خواهري بوسه ميزند رگهاي بريده را ، چگونه ميتوانم با معادلات تخمين بزنم جاي چند نيزه و تير و شمشير روي اين بدن است ، چگونه ميتوانم تصور كنم چه در دل زينب ميگذرد...؟! اين محاسبات روي كاغذ نميرود...
 

.

مگر پاهاي كودك سه ساله چقدر توان دارد تا روي خارهاي صحرا به دنبال سر بابا برود ، چگونه بدنش تحمل كند تازيانه ي جهل را ، چگونه ببيند هركسي را كه روزي به او عشق ميورزيده و مسجود فرشتگان بوده ، حال سر بر نيزه دارد ، چگونه ببيند و تاب بياورد...؟! اين محاسبات روي كاغذ نميرود...

اينها تنها گوشه اي از نشانه هايي بود كه حيرانم ميكرد و نميتوانستم محاسبه كنم اوج درد را...

اما زماني ميرسد كه ديگر ديوانه ميشوم ، ديگر از توان بيرون است حتي لحظه اي تصور كردن آن كلمات ، اين چه رازي است ، اين چه عشقي است...؟!

زماني ميرسد كه دنيا دور سرم ميچرخد ، زماني ميرسد كه تمام محاسبات و معادلات زمين و زمان به هم ميريزد ، زماني ميرسد كه دنيا ميفهمد همه ي هستي اين چيزهايي نيست كه روي كاغذ محاسبه ميشود ، همه ي هستي استدلال هاي ناقصي نيست كه به عقل ما ميرسد ، زماني ميرسد كه دنيا ميفهمد عشق را جور ديگري بايد تفسير كرد ، زماني كه دختر حيدر بت شكن ، در برابر كفر و جهل سينه سپر ميكند و با صداي نبوي و غرور علوي فرياد ميزند : « ما رأيت الّا جميلا ... » « چيزي جز زيبايي نديدم... » 

.

 

یوسف زهرا بیا

که حسینیان چشم به راه دم مسیحاییت به سوگ حسین نشسته اند

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1392ساعت 18:51 توسط ماهی قرمز |



به ياد قديما كه دلم شاد بود

 
 
 
باد مي وزد ميتواني در مقابلش هم ديوار بسازي ، هم آسياب بادي تصميم با تو است
 
زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد
 
 وقتي از شادي به هوا ميپري ، مواظب باش کسي زمين رو از زير پاهات نکشه 
 
فراموش نکن قطاري که از ريل خارج شد، ممکن است آزاد باشد ولي راه به جايي نخواهد برد
 
سنگي كه طاقت ضربه هاي تيشه رو نداره تنديس زيبا نخواهد شد
 

 
شب آنگاه زیباست که نور را باور داشته باشیم
 
 
+ نوشته شده در شنبه 27 مهر1392ساعت 19:18 توسط ماهی قرمز |



اول مهر

هم نوا با  تمامی معلمان و دانشجویان و دانش آموزان سراسر کشور....

مکن ای صبح طلوع

                        مکن ای صبح طلوع.....

باز گشایی با شکوه مدارس را به کلیه ی همکاران محترم و معلمان فرهیخته و دانش آموزان عزیز تبریک عرض می نمایم و برای همه ی همکاران آرزوی سالی پر از موفقیت آرزو می کنم. در مدرسه زندگی ، سر زنگ املا یادمان باشد برای محبت تشدید بگذاریم تا نیم نمره از مهربانی کم نشود

+ نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1392ساعت 21:28 توسط ماهی قرمز |