من هستم پس همیشه باش

وبلاگی است برای همه ایران مخصوصا معلمان عزیز

شب قدری که خداکنه قدرش رو بدونیم...

در مراسم احيايش كه حاضر مي شوي خودش هزار نعمت است؛معلوم مي شود لياقتش را داشته اي،راهت داده اند...

مي توانستند مثل خيلي هاي ديگر پست بزنند...خيلي هاي ديگر هستند كه در همان شبي كه تو با خداي خودت راز و نياز مي كني مشغول گناهند...

معلوم مي شود لياقتش را داشته اي...

                        قدر خوردت را بدان؛هركسي لايق شب قدر نمي شود...

 

به قدر همه ی دلتنگی هایم برایت قدر می خوانم


ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﺯﺍﻧـﻮ به ﺑﻐـﻞ زمزمه می کنم


"ﺍﻟﻠﻬُﻢَّ ﺍﻏﻔِـﺮ ﻟِﯽَ ﺍﻟﺬُﻧﻮﺏَ ﺍﻟّﺘﯽ ﺗَﺤـﺒِـﺲُ ﺍﻟﺪُّﻋﺎ "


معبودم ! ﺑﺒﺨﺶ ﺁﻥ ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﻋﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺣﺒﺲ ﮐﺮﺩﻩ...

 

+ نوشته شده در جمعه 27 تیر1393ساعت 11:54 توسط ماهی |



خیلی دلم گرفته خدایا...

وقتی اشتباهی رو تکرار کردی، دیگه یه اشتباه نیست.... یه تصمیمه!!
 
پنجره ها حال باران رو بهتر می فهمند...ما شاید زیر باران فقط  خیس می شویم... همین.....
 
 
 میدونین بزرگترین اشتباه زندگیمون چیه: اینه که فکر میکنیم اگه کاری با بقیه نداشته باشیم، بقیه هم با ما کاری ندارن.
 
کاش بچه بودیم تا بزرگترین دردمون همون شکستن نوک مدادمون بود اما خوب شد که بزرگ شدیم چون مدادمون شد خودکار، تا بهمون یاد بده هر اشتباهی پاک شدنی نیست.
 
میگم همه چیز داشت خوب پیش می رفتما که یهو هممون بزرگ شدیم!!!!
 
اوج و آخر درد زمانی که آدم دلش برا خودش تنگ بشه...
 
یه دوش آب سرد... یه چای داغ... یه موزیک لایت.... به جهنم که همه مشکلات حل شدنی نیست
 
مهم بودن رو فراموش کنیم... روزنامه روز یکشنبه، زباله روز دوشنبه است.
 
خدایا یا نوری بیفکن و یا توری.... ماهی قرمزت از تاریکی و تنهایی این اقیانوس می ترسد!!!
+ نوشته شده در جمعه 20 تیر1393ساعت 10:29 توسط ماهی |



ای کاش ... ای کاش ها نبودند....

هیچ وقت پایان فیلما و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتنشان ناراحت نمی شوی.

تا حالا دقت کردین وقتی حقیقت رو میدونین گوش دادن به دروغای طرف مقابل چقدر لذت بخشه

 

 

یاد این جمله فامیل دور افتادم که به آقای مجری می گفت: آقای مجری یه نصیحت برادرانه بهت میکنم... اگه زندگیت ته کشید هی نشین بگو  به آخر خط رسیدم بلکه بشین با ته دیگش حال کن.

 

 اعتماد مانند پاک کن می ماند با هر اشتباه کوچک و کوچکتر می شود.

جایی که بودن و نبودن یکیست... نبودنت رو انتخاب کن... اینجوری به بودنت احترام گذاشته ای.

از همه اندوهگین تر کسی است که از همه بیشتر می خندند.

نباید واسه این که خودت پابرجا بمونی کس دیگه ای رو ریشه کن کنی...

+ نوشته شده در دوشنبه 26 خرداد1393ساعت 17:17 توسط ماهی |



روز معلم ....

معلم عزيزم ميخوام ساده بگم: ممنوم....

دیروز می گفتم :

مشقهایم را خط بزن … مرا مزن

روی تخته خط بکش … گوشم را مکش

مهر را در دلم جاری بکن … جریمه مکن

هر چه تکلیف میخواهی بگیر … امتحان سخت مگیر

اما کنون ..
مرا بزن … گوشم را بکش .. جریمه بکن .. امتحان سخت بگیر

مرا یک لحظه به دوران خوب مدرسه باز گردان.


سال اول: آقاي احمدي ، سال دوم : آقاي بالغ ، سال سوم: آقاي پوينده ،

سال چهارم ابتدايي: آقاي حقير ، سال پنجم : آقاي فرجي

دبستان دانشپايه نقده

واقعا موندم چرا به ياد آوردن معلمان ابتدايي كمتر زمان مي بره و چرا هميشه به يادمونن و مهمتر از همه چرا وقتي اونارو تو يه جايي مي بينيم حس خوشحالي ما بيشتر از مواقع ديگه ميشه و دوس داريم بريم سمتشونو ببينيمشون.

از تك تك تون يه چيزي آموختم

و الان تو كلاساي درسم دارم پياده ميكنم

معلماي عزيزم تو تموم مقاطع تحصيليم،ابتدايي تا دانشگاه بابت زحماتتون سپاس.

بودنمو به شما مديونم

ساده ميگم

روزتون مبارك

+ نوشته شده در جمعه 12 اردیبهشت1393ساعت 21:56 توسط ماهی |



روز مادر...

مـــــــــــــــامان        

 مقدس ترین کلمه ي همه ی سال های زندگیم


یه لحظه از اتاقتون بیرون برین، 30 ثانيه به مـــــــــــادرتون نگاه كنين..

بعد به اين فكر كنين خيليا حاضرن تمام زندگيشونو بدن تا اين 30 ثانيه رو داشته باشن.

بهشت در دستان مادرم بود وقتی من به دنیا آمدم،مادرم آن را زمین گذاشت تا مرا در آغوش بگیرد،از آن زمان بهشت زیر پای اوست.
دستان تو بوسیدن دارد مادر...

پاهای تو بوسیدن دارد؛ چرا که بهشت زیر پای مادران است.


صدای پای تو را به تمام دنیا نمی توان فروخت.

تو قلب خانه ای مادر
دوستت دارم مامان
+ نوشته شده در یکشنبه 31 فروردین1393ساعت 16:51 توسط ماهی |



از زندگی فهمیده ام که ....

سلام دوستان.... آرزوی سالی سرشار از موفقیت و پیروزی دارم براتون.

امیدوارم تو نظر سنجی خودمونی که گذاشتم شرکت کنید. 

 

   کدومش سخت تره؟ با دليل ؟

1.  حق با تو باشه ولي بهت زور بگن؟

2. بدوني دارن بهت دروغ ميگن ولي نتوني ثابت كني؟

3. در حالي كه واقعا داري راستش رو ميگي طرف مقابلت فكر كنه كه دروغ ميگي؟


تو ادامه مطلب هم بگين شما از زندگي چي فهميدين؟؟؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 15 فروردین1393ساعت 12:3 توسط ماهی |



نکته سرخط های سال 93

نکته،سر خط های سال 93

"دست کم" دو دست داریم ... آنها را "دست کم" نگیریم!

 "به خاطر" خودت هم شده ...دیگران را "به خاطر" بسپار.

اگر دیگران را "خواستی"..."خواستنی" هستی.

"دوست های خوبی" دارم... "خوبی ها را دوست" دارم.

هر کس "حق دارد"..."خودش باشد"!

"از راه سر"...مشکلات را "از سر راه" بردار.

در کار خوب... یا "جا زدیم" ، یا "جار زدیم"!

آن قدر"افسوس" خورد... تا "افسردگی" بالا آورد.

"خندان بود"... شادی را "مهمان بود".

تا دست "به زانو" نشد... مشکل "به زانو" در نیامد.

آرامش "اساس زندگی"...آسایش "اسباب زندگی".

طول عمر"بی عرضه"..."بی عرض" است!

ولحرفی "صرف ندارد"...سکوت "حرف ندارد".

همه را "دوست" دارم...خود را "دوست تر".

"نظر" نمی داد...که "نظر"نخورد!

"پاسخگوی رفتار"و"سخنگوی افکار"خویش باشیم.

با آرزوی سالی سرشار از موفقیت براتون

عیدتون مبارک


+ نوشته شده در جمعه 1 فروردین1393ساعت 1:27 توسط ماهی |



دل تنگ باشیم یا بخندیم؟ کدام؟؟؟

پرنــده هایی که روی شاخه نشستند ،هرگز ترس از شکستن شاخه ندارند…

      زیرا اعتماد آنها به شاخه ها نیست..... بلکه به بال هایشان است ...

 

 

چیزی که سرنوشت انسان را می سازد استعدادهایش نیست

                                                       انتخابهایش است

 

گاهی اوقات نه آشنا درد را می فهمد و نه حتی صمیمانه ترین دوست

گاهی باید تنهایی، درد را فهمید... تنهایی خلوت کرد ... تنهایی آرام شد

  و گاهی به همین سادگی می شود خیلی زود بزرگ شد.

 

برای لبخند زدن تنها دلی خوش و فکری آسوده لازم است.

 

زود قضاوت کردن فرصت دوست داشتن را از انسان میگیرد...

 

ساکت که می مانی ...می گذارند به حساب جواب نداشتنت!

 عــمراً بفهمند داری جان می کـَنی تا حرمـتهـا را نگه داری...

 

منتظر هیچ دستی در هیچ کجای این دنیا نباش...

 اشک ها را با دستان خودت پاک کن... اینجا همه رهگذرند.

و در آخر...

زندگی شاید لبخندی باشد که بر لبانمان جاریست و ما با آن غریبه ایم.

باور کن زندگی با همین لبخند خوش است...

                  لبخند بزن... همین الآن

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1392ساعت 19:53 توسط ماهی |



ارزش زندگی

متولد شده ایم که با زندگی کردن قیمتی به دست آوریم...

                                                              نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم.

قفلایی که به دست خودمون به زندگیمون زدیم...

                                           کاش... یه روزی به دست خود خودمون باز بشن.

 

سلام

من برگشتم دوستان....

بابت تاخیر  ۳ ماهه معذرت

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1392ساعت 12:58 توسط ماهی |



محرم آمد....

محرم آمد ...

چند روزي است كه حس و حال غريبي دارم ، چند روزي است كه احساس ميكنم درسم ضعيف شده ، حافظه ام ياري نميكند ، چند روزي است كه فرمولهاي رياضي به كارم نمي آيد، ساعتها ، روزها ، ماهها و سالها در كلاس هاي درس نشستم و ياد گرفتم چگونه محاسبه كنم ، چگونه از روابط طبيعي رياضي به نتايجي زيبا و روح نواز برسم ،اما حالا ديگر اين روابط به كارم نمي آيد ، شايد هم من درسم را خوب ياد نگرفتم، شايد چيزهايي كه ياد گرفتم كافي نبود تا بتوانم محاسبه كنم ، بتوانم بفهمم كه چگونه 18000 نامه ناديده گرفته مي شود و عددي به اين بزرگي در كجاي رياضيات محو ميشود...؟! ، چگونه عدد «هفتاد و دو» از «سي هزار» بيشتر است ، اين محاسبات روي كاغذ نميرود..

.

.

هرچه بيشتر جلو ميروم ، هرچه بيشتر محاسبه ميكنم ، كمتر ميفهمم ، كمتر استدلال هايم ياري ام ميكند...چگونه عده اي كم جمعيت با زن و فرزند به قربانگاه ميروند ، كجاي استدلال هاي بشري نوشته شده آب بر روي كودكان بسته شود ، اين محاسبات روي كاغذ نمي رود...

چگونه يه نوجوان كه حتي لباس جنگي اندازه ي تنش نيست با لباني تشنه ، چندين مرد بلند قامت جنگي را تار و مار ميكند...؟! اين محاسبات روي كاغذ نميرود... چگونه طعم تلخ مرگ ، به كام جواني پر شور و حال ، از عسل شيرين تر مي شود...؟!

چگونه رجزخواني قاسم ، لرزه به اندام لشگري مي اندازد ، و چگونه دشمن را به مبارزه مي طلبد و چگونه چندين و چند نفر از پسش بر نمي آيند و به ناچاردوره‌اش ميكنند تا داغ بر دل پيرمردي يا بهتر است بگويم بزرگ مردي بگذارند...؟! اين محاسبات روي كاغذ نميرود...

مگر يك بدن چقدر جاي دارد تا تحمل كند نيش هزار تير و نيزه و شمشير را ، چگونه ميتوان فهميد «ارباً اربا» يعني چه ، چگونه ميتوان جسد تكه تكه شده ي جواني خوش قامت و رعنا را نزد خواهرش برد...؟! اين محاسبات روي كاغذ نميرود...
 

هرچه جلوتر ميروم بيشتر شاهد از بين رفتن قانون ها و روابط و محاسبات ميشوم...
 
 
 
آن زمان كه ستاره اي شش ماهه بر دستان خورشيد خودنمايي ميكند ، آن زمان كه با گريه هاي كودكي كه از تشنگي تاب و توان برايش نمانده ، ستون دشمن به لرزه در مي آيد و زمزمه هايي از سر شك و ترديد بينشان مي‌افتد ، آن زمان كه سه شعبه اي نفرين شده در طلب صيد سپيدي گلويي ميتازد ، آن زمان كه همه به چشم ميبينند طول تير از قد كودك بيشتر است ، چگونه تاب بياورم و ببينم لحظه ي برخورد تير و گلو را ، حتي اگر پاي روابط فيزيكي را به ميان بياوريم ، اگر سرعت اوليه ي تير را صفر بگيريم ، اگر اصطكاك هوا را هزار برابر كنيم ، اگر جلوي تير هزار سد بگذاريم ، باز هم ميبينيم تيري كه از سر خشم و جهل در كمان گذاشته ميشود ،پاره ميكند گلويي را كه از برگ گل نازك تر و نرم تر است ، چگونه ميتوانم جلوي اين تير را بگيرم...؟! چگونه ميتوانم بفهمم بريده شدن از گوش تا گوش يعني چه...؟! اين محاسبات روي كاغذ نمي رود...
 
 

آن زمان كه شيري به ميدان مي رود تا خاطرات حيدر را زنده كند ، تا از سد گرگهاي بي صفت بگذرد ، به نهر برسد و مشكي ، فقط به اندازه ي مشكي آب بياورد ، آن زمان ميبينم كه زنده شدن خاطرات حيدر بر گرگها گران مي آيد و تاب نمي‌آورند يادآوري خفت خويش را ، آن زمان است كه ميتازند تا به هر طريقي شده انتقام پدر را از پسر باز گيرند ، آن زمان كه دست بالا مي آيد تا فقط با خوردن چند قطره آب تواني دوباره گيرد اما... اما يادآوري گلوي تشنه كودكان آب را به رود برميگرداند ، آن زمان كه مشك به دندان گره ميخورد تا مبادا قولي كه به رقيه داده از بين رود و ناكام شود ، مگر جمجمه ي انسان چقدر توان دارد تا نيروي وارده از عمود آهنين را تاب بياورد ، مگر يك چشم چقدر گنجايش دارد تا سه شعبه را در خود جاي دهد ، آن هنگام كه روي زمين مي افتد فاطمه را بالاي سرش ميبيند و ميشنود آن صداي بهشتي را كه فرياد ميزند « پسرم... » ، برادر را در كنار خود ميبيند و همچون شمع آب ميشود از خجالت ، چرا كه نتوانسته بود به قول خود عمل كند ، چگونه ميتوانم اين لحظات را ببينم و تاب بياورم ، چگونه ميشود فهميد « إنكَسَرَ ظَهري » يعني چه...؟! ، اين محاسبات روي كاغذ نميرود...

 
آن زمان كه خواهري از بالا تماشا ميكند عشق بازي برادرش را با خدا ، آن زمان كه هر كس و ناكسي به خود اجازه ميدهد به پيكار نوه ي رسول بيايد ، آن زمان كه سه شعبه آخرين زهر خود را ميريزد و ميدرد سينه اي را كه مخزن حقايق الهي بود ، آن زمان كه خنجر هم توانش را از دست ميدهد و نميتواند جسارت كند به حلقومي كه بوسه گاه پيامبر و فرشتگان است ، آن زمان كه براي به غارت بردن انگشتر ، از انگشت هم نميگذرند ، آن زمان كه نعل تازه ي اسبي بر پيكري فرود مي آيد كه زماني بوسه گاه پيامبر بود ، آن زمان كه خواهري بوسه ميزند رگهاي بريده را ، چگونه ميتوانم با معادلات تخمين بزنم جاي چند نيزه و تير و شمشير روي اين بدن است ، چگونه ميتوانم تصور كنم چه در دل زينب ميگذرد...؟! اين محاسبات روي كاغذ نميرود...
 

.

مگر پاهاي كودك سه ساله چقدر توان دارد تا روي خارهاي صحرا به دنبال سر بابا برود ، چگونه بدنش تحمل كند تازيانه ي جهل را ، چگونه ببيند هركسي را كه روزي به او عشق ميورزيده و مسجود فرشتگان بوده ، حال سر بر نيزه دارد ، چگونه ببيند و تاب بياورد...؟! اين محاسبات روي كاغذ نميرود...

اينها تنها گوشه اي از نشانه هايي بود كه حيرانم ميكرد و نميتوانستم محاسبه كنم اوج درد را...

اما زماني ميرسد كه ديگر ديوانه ميشوم ، ديگر از توان بيرون است حتي لحظه اي تصور كردن آن كلمات ، اين چه رازي است ، اين چه عشقي است...؟!

زماني ميرسد كه دنيا دور سرم ميچرخد ، زماني ميرسد كه تمام محاسبات و معادلات زمين و زمان به هم ميريزد ، زماني ميرسد كه دنيا ميفهمد همه ي هستي اين چيزهايي نيست كه روي كاغذ محاسبه ميشود ، همه ي هستي استدلال هاي ناقصي نيست كه به عقل ما ميرسد ، زماني ميرسد كه دنيا ميفهمد عشق را جور ديگري بايد تفسير كرد ، زماني كه دختر حيدر بت شكن ، در برابر كفر و جهل سينه سپر ميكند و با صداي نبوي و غرور علوي فرياد ميزند : « ما رأيت الّا جميلا ... » « چيزي جز زيبايي نديدم... » 

.

 

یوسف زهرا بیا

که حسینیان چشم به راه دم مسیحاییت به سوگ حسین نشسته اند

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1392ساعت 18:51 توسط ماهی |



به ياد قديما كه دلم شاد بود

 
 
 
باد مي وزد ميتواني در مقابلش هم ديوار بسازي ، هم آسياب بادي تصميم با تو است
 
زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد
 
 وقتي از شادي به هوا ميپري ، مواظب باش کسي زمين رو از زير پاهات نکشه 
 
فراموش نکن قطاري که از ريل خارج شد، ممکن است آزاد باشد ولي راه به جايي نخواهد برد
 
سنگي كه طاقت ضربه هاي تيشه رو نداره تنديس زيبا نخواهد شد
 

 
شب آنگاه زیباست که نور را باور داشته باشیم
 
 
+ نوشته شده در شنبه 27 مهر1392ساعت 19:18 توسط ماهی |



اول مهر

هم نوا با  تمامی معلمان و دانشجویان و دانش آموزان سراسر کشور....

مکن ای صبح طلوع

                        مکن ای صبح طلوع.....

باز گشایی با شکوه مدارس را به کلیه ی همکاران محترم و معلمان فرهیخته و دانش آموزان عزیز تبریک عرض می نمایم و برای همه ی همکاران آرزوی سالی پر از موفقیت آرزو می کنم. در مدرسه زندگی ، سر زنگ املا یادمان باشد برای محبت تشدید بگذاریم تا نیم نمره از مهربانی کم نشود

+ نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1392ساعت 21:28 توسط ماهی |



فرهنگ را با بی فرهنگی اشتباه نگیریم...

آب دهانمان را روی زمین نیندازیم .

احتیاجی نیست بعد از سبقت گرفتن از ماشین بغلی به سرنشینان آن نگاه کنیم.

برای بالا رفتن خودمان از شانه های مردم استفاده نکنیم.

رک گویی را با بی ادبی و بی احترامی یکی ندانیم.

به داخل خونه ای که درش بازه اصلاْ نگاه نکنیم.

وقتی دو نفر به آرامی در حال گفتگو هستند سعی نکنیم حرفهایشان را متوجه شویم.

 هنگام بحث و جدل یا پس از پایان رابطه رازهای زمان دوستی را آشکار نکنیم.

ترکاندن آدامس در مکان های عمومی خلاقیت نیست.

هنگام ورود به هر مکانی در بزنیم و مهمتر از آن منتظر اجازه ورود بمانیم.

از هیچکس  حقوق  دریافتی اش را سوال نکنیم.این رعایت حریم شخصی افراد است.

به دختری که سیگار می کشد نگهی از روی نفرت و تعجب و قضاوت نکنیم.

اگر هنگام دفاع از اندیشه ای عصبانی شدیم .در درستی آن با وسواس بسیار تحقیق کنیم

هیچکس خانواده خود را انتخاب نمیکند... بخاطر اعضای خانواده به کسی اهانت نکنیم.

در کتابخانه با صدای بلند حرف نزنیم.

به موقع دوش بگیریم تا بوی عرق ندهیم.

همیشه بدانیم که خیلی از چیزها را نمیدانیم.

سمت راست پله برقی بایستیم و سمت چپ را برای کسانی که عجله دارند باز بگذاریم.

تقلب... تضییع حقوق دیگران است...ترک کنیم این عمل ناپسند را.

هنگامی که با یک ماشین پارک شده تصادف کردیم شماره خود را زیر برف پاک کن بگذاریم

هنگامیکه نگاهمان به یک غریبه خورد... لبخند بزنیم.

اسکناس را مچاله نکنیم.

دیر آمدن دلیل بر باکلاس بودن نیست.

اگر آدرسی را دقیقا بلد نیستیم راهنمایی نکنیم.

نمیدونم شاید این از دید خیلیا مسئله ای نباشه

 اما اگه کمی دقت کنیم واقعا به چندتا از اینا عمل می کنیم تو زندگیمون.

اصلا به زبون خودمونی دوستان....

 فرهنگ رو اگه خودت بسازی کدومو اولویت کارات قرار میدی.

یا شاید هزاران مثال دیگه که نمونش از دید شما میتونه .........

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1392ساعت 0:50 توسط ماهی |



عيد فطر بدون امام زمان (عج)

عید است و دلم خانه ویرانه، بیا                 این خانه تکاندیم ز بیگانه، بیا

یک ماه تمام مهمانت بودیم                       یک روز به مهمانی این خانه بیا


جماعت ! این فقط عید نیست؛ بهانه‏ ای خالقانه است برای کرامت و بخشندگی؛ فرصتی است تکرار ناشدنی، برای اجابت همه نیازهایی که چشم به آستان رمضان دوخته بودند.

پس درمی‏ یابیم این شکوه مبارک را و با هم ترانه ممتدِّ عبودیت را بخوانیم؛ چرا که همگان معترفیم بر عطش وصل و مرتکبیم بر شور مسلمانی !

 

أللَّهُمَّ أَهْلَ الْکِبْرِیاءِ وَ الْعَظَمَةِ، وَ أَهلَ الْجُودِ وَ الْجَبَرُوتِ وَ أَهْلَ الْعَفْوِ وَ الرَّحْمَةِ وَ...


الهی! نگذار که روزهای بعد از این، عطر پاک رمضان را در یادها گم کند.


عید آمد ولی ما هنوز چشم به راه ......

آقا جان عید شیعه وقت ظهورت هست

پس کی دیگه میخوای کام شیعیانتان را به پاس قدم هايت شیرین کنی.

اقا جان بیا تا طعم واقعی عید را بچشیم

اقا جان ...........

چقدر سخت است که این عزیزترین عید را بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانی

اللهم عجل لولیک الفرج


ادامه مطلب با يه داستان خيالي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1392ساعت 20:59 توسط ماهی |



شب قدر است و ....

سه پلان از سه روز ماه رمضان :

پلان اول:

سال 40 هجری . 19 رمضان

چاه ؛ فهمید ، که حالا او هم تنهاست ... 

پلان دوم:

سال 40 هجری . 20 رمضان

چشمانی که نیمه شب ها او را نان و خرما بر دوش دیدند

 شیر به دست آمده اند.

پلان سوم:

سال 40 هجری . 21 رمضان

بعد از فاطمه ؛ زندگی ارزشی نداشت

مدینه ، کربلا ، شام

برای حسن ، حسین ، زینب...

یک عـمــر تماشای دری خــون آلــود      یــاد آوری حـادثـه ای سرخ و کـبــود
کـم کـم به عـلـی بـال پریدن میداد     ای تیــغ نـیـازی بـه حـضور تو نـبود


شـهــادت مـــولا عـلی(ع) بر تمام شیعیان تسلیت باد.

.

برايم دعا كن... اجابتش مهم نيست

نياز من به آرامشي است كه بدانم تو به ياد مني

.

امشب را در کنار ثانیه ها آمین گوی آرزوهایت می شوم
آرزویم را دعا کن!!!!!
التـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــماس دعا

+ نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1392ساعت 22:9 توسط ماهی |



كاش كسي ياد من و تمامي معلمها مي داد...


كاش كسي ياد تمامي معلمها مي داد:

اول مهر و روز اول مدرسه شغل پدرها را نپرسند

وقتي هنوز احترام به شغل ها

و افتخار به همه پدرها را

به ياد دانش آموزان نداده اند

حالا قصه چشمان آن كودك يتيم كه نم مي خورد بماند...

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1392ساعت 3:33 توسط ماهی |



ماه رمضان و امام زمان (عج)

از عرش صدای ربنا می آید                آوای خوش خدا خدا می آید

   فریاد که درهای بهشت باز کنید         میهمان خدا سوی خدا می آید

در نخستين شب ماه رمضان،درهاى آسمان گشوده میشودوتاآخرين شب آن بسته نمى‏شود


الهی

به قدر شب قدرت که بزرگ ترین نامت را بردم، تو را سپاس که بازهم رمضان را دیدم ...

تو فقط بهترین را می بخشی!

به بهترین بخششت سوگند، خواست و گشایشم در گشایش ولی توست!

فرجش برسان

+ نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1392ساعت 0:55 توسط ماهی |



يه تيكه از آهنگي كه دوست داري ...



کا
ش که این دیوار خراب شه  من و تو با هم بمیریم

توی یک دنیای دیگه  دستای همو بگیریم

شاید اونجا توی دلها   درد بیزاری نباشه

میونه پنجره هاشون  دیگه دیواری نباشه


آهنگ ديوار سنگي

+ نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1392ساعت 0:58 توسط ماهی |